توکل به خدا

از گفتار این دخترک همه متذکر شده، او را تصدیق کردند و اجازه دادند که پدرشان به خانه ی خدا برود .
حاتم مسرور وخوشحال شد و اسباب سفر را فراهم کرد و با کاروان حج حرکت کرد ، از آن طرف همسایگانبه منزل او آمدند ؛ زبان به ملامت گشوده و گفتند ؛ که چرا با این فقر و تهی دستیگذاشتید که پدرتان به سفر برود ، چند ماه این سفر طول خواهد کشید و شما از کجامخارج زندگی را تأمین خواهید نمود ؟
همه بچه ها بار گناه را به دوش دخترک بیچاره انداخته و او را ملامت می کردند که اگر تو سخن نگفته بودی و زبانت را کنترل میکردی ، ما اجازه نمی دادیم پدر به مسافرت برود . دختر متأثر شد و اشک هایش جاریگردید ، سپس سر به سوی آسمان بلند کرد و دست ها را به دعا برداشت و گفت : «پروردگارا! اینان به فضل و کرمت عادت کرده اند و از خوان نعمت تو برخوردار بودهاند ، تو آنها را ضایع مگردان و مرا هم در نزد آنها شرمنده مکن. »
در حالی که آنها متحیر نشسته بودند و فکر می کردند از چهراهی آب و طعام به دست آورند ، اتفاقا حاکم شهر از شکار بر می گشت ، تشنگی بر اوغلبه کرده بود ، جمعی از همراهان را به در منزل حاتم فرستاد تا آب بیاورند ، آنهادر خانه را کوبیدند ، زن حاتم پشت در آمد ، پرسید چه کار دارید ؟ گفتند : امیر پشتدر منزل ایستاده ، از شما مقداری آب می خواهد . زن بهت زده به آسمان نگاه کرد و گفت : پروردگارا! دیشب گرسنه به سر بردیم و امروز امیر به ما محتاج شده و از ما آب میطلبد . زن ظرفی را پر از آب کرده نزد امیر آورد و از سفالین بودن ظرف عذرخواهی نمود .
امیر از همراهان پرسید : این جا منزل کیست ؟ گفتند : منزل حاتم اصم ، که یکیاز زهاد این شهر است ، شنیده ایم او به سفر خانه ی خدا رفته و خانواده اش به سختیزندگی می کنند .
امیر گفت : ما به اینها زحمت دادیم و از آنها آب خواستیم ، ازمروت و مردا نگی دور است که امثال ما به این مردم مستمند و ضعیف زحمت دهند و بارخود را به دوش آنها بگذارند .
امیر این را گفت و کمربند زرین خود را باز کرده بهداخل منزل افکند و به همراهان خویش گفت : کسی که مرا دوست دارد ، کمربند خود را بهداخل منزل بیندازد . همه ی همراهان کمربندهای زرین را باز کرده و به داخل منزلافکندند ، وقتی که خواستند برگردند ، امیر گفت : درود خدا بر شما خانواده باد ! الان وزیر من قیمت کمربندها را برای شما می آورد و آنها را می برد . خداحافظی کردهو رفتند ، چند لحظه ای طول نکشید که وزیر برگشت و پول کمربندها را آورد و آنها راتحویل گرفت ، چون دخترک این جریان را مشاهده کرد به گریه افتاد . از او پرسیدند : چرا گریه می کنی ؟ تو باید خوشحال باشی ؛ زیرا خدای متعال به لطف خود ، به ما وسعتداده است ، دختر گفت : گریه ام برای آن است که دیشب گرسنه سر بر بالش گذاردیم وامروز مخلوقی به سوی ما نظر انداخت و ما را بی نیاز ساخت ، پس هرگاه خدای مهربان بهسوی ما نظر افکند ، لحظه ای ما را به خود وا نخواهد گذارد .
سپس برای پدرش دعاکرد : پروردگارا! همچنان که به ما نظر رحمت فرمودی و کار ما را اصلاح نمودی ، نظریبه سوی پدر ما کن و کار اورا اصلاح فرما .
خدای کریم به رحمت خویش دعای دختر رادر حق پدر مستجاب کرد ؛ هنگامی که پدر او در میان قافله حرکت می کرد ، کسی از اوفقیرتر نبود ؛ زیرا نه مرکبی داشت که بر آن سوار شود و نه توشه ی درستی ، البتهکسانی که او را می شناختند ، گاهی کمک مختصری به او می کردند
.
اتفاقا شبی امیرحاجی ها به دل درد شدیدی مبتلا شد که طبیب از معالجه اش عاجز گردید ، امیر گفت کهآیا کسی در میان قافله هست که اهل عبادت باشد و برای من دعا کند ؟ گفتند : بله ،حاتم اصم همان پیرمرد زاهد همراه ماست.
امیر گفت : او را هرچه زودتر حاضر کنید . غلامان دویدند و او را نزد امیر آوردند ، حاتم سلام کرد ، و کنار بسترش نشست و دعاکرد ، از برکت دعایش ، امیر بهبود یافت ، از این نظر مورد توجه و علاقه ی او قرارگرفت ، دستور داد تا مرکبی برای سواری او آماده کنند و مخارجش هم در رفتن و برگشتنبا امیر باشد . حاتم تشکر کرد و آن شب هنگام خواب در بستر با خدای خود مناجات کرد وبه خواب رفت ، در عالم خواب هاتفی به او گفت : ای حاتم ! کسی که کارهای خویش را باما اصلاح کند و بر ما اعتماد داشته باشد ، ما هم لطف خود را شامل او خواهیم نمود . اینک برای فرزندانت غمگین مباش ، ما وسیله ی معاش آنان را فراهم کردیم .
از خواببیدار شد و بسیار حمد و سپاس الهی را نمود .
هنگامی که از سفر برگشت ، فرزندانشبه استقبال پدر شتافتند و از دیدن او خوشحالی می کردند ، ولی از همه بیشتر به دخترکوچکش محبت ورزید و او را در آغوش گرفت و صورتش را بوسید

پس بر شما باد معرفت خدا و اعتماد بر او ؛ زیرا کسی که بر او توکل کند خدا هم او راوا نمی گذارد .

 عشق خیس شدن دو دلدار در زیر باران نیست...عشق اینست که من چترم را روی دلدار بگیرم واو نبیند....نبیند وهرگز نداند که چرا در زیر باران خیس نشده
ناپلئون

 

/ 5 نظر / 20 بازدید
علی

جالب بود

سروش بهرامی

خیلی ممنونم از سایت قشنگتون لطفا منابع روانشناسی معتبر را هم در نظر بگیرید

ali

khoob bood

neda

در پناه الله موفق باشید

امین

با سلام و خسته نباشی بسیار جالب بود.