دوستت دارم پدر

در بیمارستان کودک به دلیل شکستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .

وقتی کودک پدرخود را دید با چشمانی آکنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من کی دوباره رشد می کنند ؟

مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع کرد به لگد مال کردن ماشین .
و در حال ضربه زدن به ماشین
, ناگهان چشمش به خراشیدگی که کودک ایجاد کرده بود خورد که نوشته بود :

دوستت دارم پدر  "

شرح حکایت

عصبانیت و عشق محدودیتی ندارند .

یادمان باشد اشیائ و چیزها  , برای استفاده کردن هستند و انسان ها , برای دوست داشتن .

مشکل دنیای امروزی این است که انسانها مورد استفاده قرار می گیرند و این درحالی است که چیزها دوست داشته می شوند.

مهربانی را درنقاشی کودکی دیدم که خورشید را سیاه کشیده بود تا پدرش زیر نورخورشید نسوزد.

/ 0 نظر / 9 بازدید